راستی اگه نظری در مورد پستی دارید تو همون پست بذارین
ممنون
شاد و پیروز باشید
بهار در ژاپن = شکوفه های گیلاس (ساکورا
)!
دلبند من زیباست
ولی وفای وی از جمالش کمتر نیست
در دیدگان وی نور آفتاب می درخشد
ولی پیشانی او زیر سایه ی گیسوانش نیرنگی پر آژنگ و گره خورده.
قهرش از حنزل تلخ تر و لطفش از شهد شیرین تر است
در شکر خنده اش امید حیات جاودان و در نازش هرمان ابدی نهفته است
دوشیزه ای محبوب است که هر دم از کوچکترین اشاراتی سرخ می شود
زیبایی و عفاف که از دشمنان قدیمی اند در چهره ی وی به یکدیگر رست دوستی داده و در کنار هم آرامش یافته اند
و اگر رحم را نیز با این دو سازگاری بود او نیز در آن دل مقامی داشت
هرگز کسی شکوه های دل دردمند مرا نمی شنود
زیرا زیبایی و نا مهربانی آن ما یه ی ناز طبع خفته ی مرا بیدار ساخته و راز درون مرا پیش جهانیان عیان ساخته است
ساموئل دانیال
اي ماه كه با گام هاي سنگين قدم بر مي داري
از چرا اين همه خاموشي و رنگ رخسارت پديد است؟!
بگو بدانم آيا در آن خانه ي آسماني و شكوه فلكي؟!!
خداوند كماندار عشق به تير اندازي مشغول است؟!!!
و تو كه ناظر دردمنداني نيز غمي از عشق در سينه نهفته داري؟!!
من اين غم را در نگاه هاي تو و در آن قيافه ي محزون مي خوانم!!
پيش من كه با تو همدرد و چون تو سوخته دلم راز تو پنهان نيست!!
سر فيليپ سيدني
چنان عمل كن كه پيوسته؛چه در نهاد شخص خود و چه در نهاد ديگران؛و نه تنها به عنوان وسيله بلكه همواره و در آن واحد به عنوان هدف؛با بشريت نيزآن چنان سلوك مي كني
احمد شاملو
هیچکس ارزش اشک تو را ندارد و آنکس که ارزشش را دارد هرگز برای تو اشک به همراه نمی آورد
من و تو یکی دهانیم ؛که با همه ی آوازش به زیباتر سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم ؛ که دنیا را هر دم در منظره ی خویش تازه تر می سازد
درخت ها
اگر بزرگ نشوند
تبرها،بیدسته می مانند.
خاک
اگر نباشد
گورها را در آسمان می کَنند
تو
اگر نخندی
انسان می میرد ،
جوانه های لبخند تو در خاک قلب من است
نازنین
با ریشه هایت
تا عمق ِ من سفر کن
تبرها
در راهند.دور یا نزدیک ،
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است،
-حتی هر چه را آغاز و پایان نیست-!
زندگی راهیست .
از به دنیا امدن تا مرگ!
شاید،مرگ هم راهی است.
راه ها را کوه ها و دره هایی هست،
اما-هیچ نزهتگاه ِ دشتی نیست!
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست!
هیچ راه بازگشتی نیست!
بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است!
آه ،
ای که تن فرسودی و هر گز نیاسودی!
هیچ ایا یک قدم ،دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت...
راه باریک و افق تاریک،
دور یا نزدیک!
با برگ
حریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ،
همه شاخه ها شعله ی زرد؛
درختان همه، دود پیچان
به تاراج باد!
و برگی می سوخت ؛
می ریخت؛
می مرد؛
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین-
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست.
و باد غریب ؛
عبوس ,از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را ؛صدای غم آلود برگی ؛که فریاد می زند،
و برگی که دشنام می داد ؛
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و ئر چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی ؛که نفرین به پاییز می کرد!
من اهسته در دود ِ شب گوش نهفتم
و در گوشِ ِ برگی- که خاموش ِ خاموش می سوخت - گفتم:
مپیچ این چنین تلخ بر خود،مپیچ !
مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
که گر دست ِ بیداد ِ تقدیر کور ِ،
ترا می دواند به دنبال باد،
مرا می دواند به دنبال هیچ
حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!
که تو فان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست ؛می تاخت،
می کوفت ؛می زد ،
به تاراج می برد!
و جانی،
که چون برگ ؛
می سوخت ؛ می ریخت ؛می مرد!
و جامی
-سزاوار نفرین-
که بر سنگ می خورد!
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
و من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت-گفتم
مسوز اینچنین گرم در خود, مسوز!
مپیچ اینچنین تلخ بر خود ؛مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور،
ترا می دواند به دنبال باد؛
مرا می دواند به دنبال هیچ!
رنج
من نمیدانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
-که چرا انسان ،این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
-چیزی از معجزه آن سو تر-
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمیداند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
!!!!!
من بر آنم که درین دنیاا
خوب بودن -به خدا-سهل ترین کار ست
و نمی دانم،
که چرا انسان،
تا این حد
،با خوبی
بیگانه است
.و همین درد مرا سخت می آزارد
!
هنوز
در فکر آن کلاغم در دره های یوش
با قیچی ِ سیاهش
بر زردی برشته ی گندم زار
با خش خشی مضاعف
از آسمان کاغذی ِ مات
قوسی برید کج
و رو به کوه نزدیک
با غار غار ِ خشک گلویش
چیزی گفت
که کوه ها
بی حوصله
در زل آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کله های ِسنگی شان
تکرار می کردند
گاهی سوال می کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضور ِ قاطع ِ بی تخفیف
وقتی
صلات ظهر
با رنگ ِ سوگوار مصرّش
بر زردی برشته ی گندم زاری بال می کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد ،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه های پیر
کاین عابدان ِ خسته ی خواب آلود
در کلّه های سنگی شان
تا دیر گاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم
Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home
هوا سرد است
به روي بينيم از سقف منزل مي چكد باران
زمين يخ؛دست يخ؛پا يخ؛كمر يخ؛سينه يخ؛دل يخ؛
غلط كردم اگر هنگام گرما«اوخ و آخ»كردم
خدايا
پاك يخ كردم
چراغي دارم اي ياران
كه هر سالي در اين ايام باراني
ز من چيزي عجايب ناك و هشت الهفت مي خواهد
چراغم «نفت»مي خواهم
چراغي مانده از اجداد من باقي
الا يا ايها الساقي
دمش سرد است و آهش كم
اما حيف خاموش است
الا اي مرد نفتي؛مرد روغنمال چركين جامه؛در بگشا
منم-من؛!مرد سرما خورده ي بيحال
نباشد بشكه ات خالي؛ زبانم لال
هوا سرد است و جانسوز است
يكي مي گفت:روز اول هر سال نوروز است
و گرما مي رسد از راه
صد و سي روز و اندي مانده تا نوروز
صد و سي روز طاقت سوز
به فكر نفت بايد بود از امروز
علي از من كتاب و كيف مي خواهد
حسن كفش و ثريا دامن و مهري جهاز واصغري قاقا!
زنم از من لباس پشمي و زر بافت مي خواهد؛
در اين احوال و انفس ها
چراغم نفت مي خواهد
ستا يش باد خياطان ايران را
كه ارزاني به ما بيچارگان كردند
تنبان را
مربا؛لوله ي قوري؛صنوبر؛طبل تو خالي؛الك؛دفتر؛سماور؛اشك
يعني كشك
خداوندا
دلم غمگين و لرزان است و پر درد است
وزير نفت و بنزينا
هوا سرد است!!!!!
فعلا
شاد و پيروز باشيد