از پنجره باران می بارید
و پنجره باز مانده بود
و من نمی دانستم که بیرون ایستاده ام
صدای آواز عاشقانه ای از کوچه می آمد و
هوا تازه شده بود
داشتم با اوازت خیس می شدم
و فکر می کردم بهتر است پنجره را ببندم
اما امسال مرداد زودتر آمده بود
سراسر روز
پیر زنانی غیر جدی
مهربان و خنده بر لب
از برابر خوابگاه من گذشتند
نیمه شب
صدای قاشقکی برخاست
از خیالم گذشت که پیر زنان به پایکوبی برخاسته اند
صبح پرستار خبر داد
که بیمار اتاق مجاور مرده است
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
وانسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم![]()
اینکه نباشیم شکل دیگری از بودن است همیشه آخر حرف را آن کسی که می رسد به آخر گم می کند
حضور معشوق بهشتی است. که گریز از جهنم را توجیه می کند![]()
مرا اگر هزار برنجانند.هیچ جز قوی نشوم.وجز عظیم تر نشوم.من در دوزخ روم و در بهشت در بازار .وتو نازکی نتوانی رفتن
همه می میرن ، و همه ی ما در پرتو نوعی فرّ ایزدی و در پناه ِفرهنگ «آموزش»عادت داریم مردگان خویش را در عالی ترین و نورانی ترین چشمه...غسل دهیم.عظمت ِ مرگ یعنی بخشودگی نهایی ! به ادبیات ِ تسلیت و نوشتار اعلامیه های مجالس ترحیم دقت کرده اید؟ گویی همه چون «رسولان نور» می میرند ، حقیقت دارد ، مرگ از این رو برای ما گرامی است که اول به رنج ها پایان می دهد و دیگر این که تمام! و دیگر به ما فرصت خطا نمی دهد
پی نوشت:2مرداد سالروز فوت احمد شاملو(الف.بامداد)!
... و زنان ٬ بيشترين قربانيان هميشه ی تاريخ بوده اند.
تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند؛
زيرا که مادرند.
زيبايی از عشق پديد می آيد همان گونه که روز از خورشيد.
و ما به دست خودمان ابرهای مسموم مي سازيم.
و به دور از چشم خورشيد در سايه باران های مسمومش همه چيز را مغشوش ميکنيم.
از عشق برای زنان هوويی ساختيم٬
که چشم ها را بر حضور عينی و علمی شان کور کرده است.
و عاصی ميشويم و ديوانه .
وقتی عشق را ميبينيم که با چادر کج و زنبيل پر از خرت و پرت های نازيبا با مرغ مرده نفس نفس زنان به خانه مي آيد.
مرغی که با بدبختی بدست آمده است.
واقعيات از تخيلات قوی ترند.
و مکررا تکرار ميکنيم.
که هيچ چيز خيال انگيز تر از خود واقعيت نيست.
پابرهنه به استقبال عشقی برويد که با زنبيل و مرغ مرده می آيد و مادران را دريابيد که اگر دير شود می ميرند و بخشی از ما را با خود به زير گل ميبرند.
حسين پناهی
پی نوشت 1: این شفا بخش بزرگ ، مادر مخفی کلمات بامداد ما...! خودتان می دانید!جهان بی وجود «زن» عجب مزبله ای است ! بی جهت نیست که از رودکی تا به امروز ، تنها در شعر یک شاعر ، خبری از ستیز با زن نیست و او «بامداد» است...(؟
)
پی نوشت2 :یه کم دیر ولی روز زن رو«25تیر» موجودی که نبودش باعث اختلال در خلقت بود رو به همه تبریک میگم
www.teshnedarab.blogfa.comپی نوشت3 :کمی تا قسمتی برداشت از بلاگ یکی از دوستان
شاد و پیروز باشید))
و باد
وقتی که به شاخه اشتباه می آموخت
وقتی که پرنده در میان باد
گهواره ای اشتباه را می جنباند
پرتاب ،میان دست های من
پنهان شد
اندیشه که می کردم از سنگ
اندیشه که می کردم از سنگ
در دست من ارتباط پنهان می شد
در دست من-آشیانه ی پرتاب-
پرتاب که ارتباط بود
اندیشه که می کردم وقتی از سنگ
ای نازنین زیبایی همانند شبنم صبحگاهی ست که دمی چند بر چمن می نشیند و تا خورشید بر نتافته شادمانی و طربی دارد اما همین که تابش آفتاب را یافت چنان ناپدید می شود که گفتنی هرگز نبوده است
آنچه مایه ی شادابی و رخسار نازنینان است نیز دیرپاه نیست و عمر غزت سوری افروخته چند روزی بیش نباشد .آبو رنگی که تو با توجه بسیار در پی نگاهداری آنی روزی ناگزیر از تو خواهند گرفت در آن روز تو با پشتی در زیر بار ایام خم شده چهره ی پر چین را بر خاک تیره خواهی نهاد
روزی که زیبایی همانند خانه ای که سالی چند در اجاره ی توست از تو گرفته شود بر آن تاریخ فوت خواهند نگاشت و از تقویم مرگ برای آن سال و ماه خواهند یافت .
آما این سخنان غیر دلپذیر را چرا باید با تو در میان نهاد
زیرا تو زنی و زنان از فکر روزگار پیری و گوژ پشتی اندوهگین و نه شاد می شوند.پی نوشت:واقعاُ...؟؟؟
ساموئل دانیال
طـــرف پلــــــه ها دويــــــد
اينارو گفت از جــــــا پـــريـــــد
آورده بود ســــــر كــــلاس
جــــوجه شـــو تو جيب لباس
جيك . جـــــيك و جـــــــيك
جـــــيك . جيــــــك و جيــــــك
سري به هر سو كشيدن
بچه ها هـــــــو كشــــــــــيدن
خانوم معلم داد كشــــــــيد :
كوچولو قد كـــــــف دست
خانوم اجازه … يه جوجه ست
ته كــــــــــــلاس زير ميزه
يه جــــــــوجه ي ريزه مـــــيزه
خـــــــانوم معـــــلم فريــاد زد :
كي جوجه اورده تو كــــلاس ؟
گفتي يه جوجه ! كــــو كجاس
زير مــــــيز و نيمـــــكت ماست
خانوم اجازه …. همين جاست
جيك جيك مي كرد ، مي پريد
جوجه كوچولو مـــــــــــي دويد
خانوم معــلم داد كشـــــــيد :
زود بگيد كه مــــال كـــــــيه ؟
ساكت ، ســاكت ، اين چيه ؟
يكي ديگر از بچــــه ها گفت :
جوجه مال ايـــــن ممــــــليه
خانوم ما بگيم مــــــال كيه ؟
رفت زير ميز قايــــــــــم شد
مملي ترسيد خــــــم شــــد
كه اين طور ….
رفته زير ميز مــــــــثل مــــــوش
شــــــــــيطون تنبل و بازیگوش
خانوم اجازه … ببخشـــــــین !
ساكت
حسابي دلــــــت مي ســـــــوزه
امسال كه بشــــي رفــــــوزه
مي گفـــــت كه شده پشيمون
مملي با چشـــــــم گــــــريون
خانوم معــــلم دلش سوخت :
دفــــــعه اخـــــــــر باشــــــــه ؟
قــــــــول مي دي تكرار نشه
خانوم اجازه … قول مي ديم !
خلاصه…..
ديگه شب و روز درس مي خواند
مملي ســــــر قولـــــش موند
پی نوشت:منتظر پست های شما هم هستم
شاد و پیروز باشید