خداحافظ
همین حالا
میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری است-
نگاهت
شکست ِ ستمگری ست--و چشمانت با من گفتند![]()
که فردا
روز دیگری ست![]()
ما کینه از او به دل نگیریم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
تا دست تو را به دست آرم
از کدامین کوه می بایدم گذشت
تا بگذرم
از کدامین صحرا
از کدامین دریا می بایدم گذشت
تا بگذرم
دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت می کند
بودن دیگر است...وشدن دیگر
آن که شد
باری
از شدن تر
باز نخواهد ماند
هی به خودم می زنم
مگر در واپسین مجال سخن
هر آنچه می توانستم گفته باشم ؛گفتم آیا؟
از دوزخ و بهشت و فرش و عرش بر می گذری
ودایره ی حضورت
جهان را در آغوش می گیرد
نام توام من
به یاوه معنایم مکن!
شبانه هایت
روز را هم پر از عاشقانه می کند
عاشقانه هایت...!
شبانه روز!
تو که هستی مرد؟؟؟
خود ِ عشقی شاید!!
(@این یعنی ای دورت بگردم)
برای زیبایی ِ زیستن:
دست های انسان می تواند-
فرزانگی را بیافریند
واین تنها نشانی ست که از آدمی می ماند
برای عشق به زیستن
انسان می تواند-
شادی را بیافریند
و این حاصلی است که برای آدمی می ماند
برای با شکوه زیستن
انسان می تواند-
شادی ها و غم ها را تقسیم کند-
و این تنها فخری ست که از آدمی می ماند.
و غروب
دریا را که مُشت می کردی
تا انتهای خاک می پاشیدیو
زمین را
به سرور می کشاندی
شب
دست هایت
ساقه ی ستاره ها می شد
گُلی که
آفتابگردان هارا
بیدار می کرد و
به تماشای هستی می نشاند
آه
میان تو و خورشید
تنها
یک «ماه» فاصله بود و
نمی دانستی
من تمامی مردگان بودم؛
مرده ی پرندگانی که می خوانند
و خاموشند
مرده ی زیباترین جانوران
برخاک و در آب،
مرده ی آدمیان
از بد و خوب.
من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی بود
نه تبستمی
نه حسرتی.
بر محور
مرا
بیگانه
در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم
لبانت به ظرافت شعر...
برویم ای یارای یگانه ی من...
ال زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست...
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...
شب از سیاهی خویش وحشت می کند . کاش می شد شما را به شانه هایم بنشانم تا ببینید.آی مردم هر من با شمایم/در میان شمایم/زبان شمایم/من بغض فروخفته ی زمان شمایم/من درد مشترکم/لختی تحمل/پس شب/.بامدادم./می آیم
(از شاملو که می گفت:ترجیح می دهم شعر شیپور باشد تا لا لایی)
مگر این خورشید
تا غروب تو غریبه افتاده
که هنوز
بر مدار همیشه می چرخد
2=5-7
از هفت سر انگشت ِعطر و نور و حَنا
تنها دو گلبرگ لرزان کوچکترش در باد
بوی بریدن از بنفشه ی فروردین می داد.
هی تارایِ بیریرایِ دل بریده ی بو!
من خودم شنیدم
پامبر بخشوده ی باران ها
با تو از سایه سار کدام معجزه سخن می گفت!
گفت:تنها تفاوت ما
همین بی قراریِ به هرکس مگوی ماست ،
ورنه چرا پروانه که رفت
تنها بنفشه ماند و
همان پنج گلبرگِ روشنش در باد!
مهم ترین چیز این چیه کلیک راست نکنین خیلی بی نمک و لوس بود اره اگه جمله های مختلف بود ادم جذب می شد بعد هر چیزی جاومکانی داره کلیک راست چه عیب داره من عادت دارم با موس که صفحه رو بالا پایین می کنم کلیکم می کنم ببین با چه زجری خوندمااااااهر 5دقیقه5دقیقه باید 3دقیقه اینر نگه دارم اه آه اه
چهارم اینکه لفظ تو بلاگت معلوم نیست یه جا عامیانه یه جا خیلی کتابی و محترمانه مثلاَ
وقتي که به دنيا مي اييم همه مي خندند در صورتي که ما گريه مي کنيم
.يادمون باشه که طوري زندگي کنيم که وقتي مي ميريم
یه جا فعل می اییم و کلمه ی درصورتی اوردی که یه قالب رسمی داره بعد یادمون(حالا جدا از اینکه این چند بیت شعر بوده که به این روز در اومداه )
پیشنهاد:حالا نه قالب کلی ولی حداقل هر پست لفظ خاصی داشته باشه خیلی خوبه و بهتر یعنی مخاطب گیج نمی شه