قبل از هر چیزی بگم که من یکی دیگم. یعنی اینکه یکی از دوستای پریسا جونم. از اونجایی که این دوست گرامی دیگه نمینویسه و باز هم از اونجایی که من دلم برای این آکواریوس کوچولو خیلی سوخته تا یه مدتی من پست میفرستم تا شاید این جوری پریسا جون حصودیش بشه و دوباره بیاد. حالا ببینیم چی میشه.
(راستی بین پیوندها بگردین و به وبلاگ یکی من یکی تو هم سر بزنید خوشحال میشم!!!)
شازده کوچولو/ فصل دوازده/
تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست دیدار کوتاه بود ولی شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.
به می خواره که صمٌ بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا پر نشسته بود گفت: « چه کار داری میکنی ؟»
می خواره با لحن غم زده ای جواب داد: « می میزنم.»
شهریار کوچولو پرسید :« می میزنی که چه؟ »
می خواره جواب داد :« که فراموش کنم !»
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برایش می سوخت جواب داد:« که چی را فراموش کنی؟»
می خواره همانطور که سرش را می انداخت پایین جواب داد:« سرشکستگیم را!»
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید :« سرشکستگی از چی؟»
می خواره جواب داد :« سرشکستگی می خواره بودنم را !»
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت. و همانجور که می رفت تو دلش میگفت: «این آدم بزرگ ها راستی که چقدر عجیبند!»
نظر بدین خوشحال میشم.