تبليغاتX
archive.aspx آکواریوس
یه سلام دوباره به همه بچه های آکواریوس ...

قبل از هر چیزی بگم که من یکی دیگم. یعنی اینکه یکی از دوستای پریسا جونم. از اونجایی که این دوست گرامی دیگه نمینویسه و باز هم از اونجایی که من دلم برای این آکواریوس کوچولو خیلی سوخته تا یه مدتی من پست میفرستم تا شاید این جوری پریسا جون حصودیش بشه و دوباره بیاد. حالا ببینیم چی میشه.

(راستی بین پیوندها بگردین و به وبلاگ یکی من یکی تو هم سر بزنید خوشحال میشم!!!)


شازده کوچولو/ فصل دوازده/

تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست دیدار کوتاه بود ولی شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.

به می خواره که صمٌ بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا پر نشسته بود گفت: « چه کار داری میکنی ؟»

می خواره با لحن غم زده ای جواب داد: « می میزنم.»

شهریار کوچولو پرسید :« می میزنی که چه؟ »

می خواره جواب داد :« که فراموش کنم !»

شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برایش می سوخت جواب داد:« که چی را فراموش کنی؟»

می خواره همانطور که سرش را می انداخت پایین جواب داد:« سرشکستگیم را!»

شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید :« سرشکستگی از چی؟»

می خواره جواب داد :« سرشکستگی می خواره بودنم را !»

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت. و همانجور که می رفت تو دلش میگفت: «این آدم بزرگ ها راستی که چقدر عجیبند!»


نظر بدین خوشحال میشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:23 توسط یلدا |